انجمن فرزندان ایران بزرگ
انجمن فرزندان ایران بزرگ
هل تريد التفاعل مع هذه المساهمة؟ كل ما عليك هو إنشاء حساب جديد ببضع خطوات أو تسجيل الدخول للمتابعة.



 
الرئيسيةدروازهجستجوثبت نامورود

 

 کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو

اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 11:42 am

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو 1185191031





زندگینامه کارو



او به علت شدت بیماری قلب سه بار در بیمارستان بستری شد و پزشکان هرگونه فعالیت را برای او خطرناک دانستند. به این جهت ، اگر این یادداشتها نا منظم چاپ شد و یا قطع گردید ، علاقمندان به نوشته های کارو خواهند بخشید .... از دوستداران کارو نه آثار کارو – خودِ کارو – تقاضا دارم زندگینامه کارو را تا پایان بخوانند ....زندگینامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت بی سرنوشت کارو میباشد که توسط - خود کارو- نگاشته شده ...



میریخت ...

چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان میریخت .... حیف ...!

حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست ....

حیف از دوران کودکی که سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه فانیست ....

میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....

زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :

« همدان »

شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد .

همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند » به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد

مرد بود

این را مرد بزرگی گفته است

مرد بزرگی به نام مادر ما

وخود به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را – مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب ....

خزان باغ « گاسپاران » یعنی بهار به خزان تبدیل شده .

«گاسپاران » - پوزش صامت پیر مرد را – از اینکه قدرت طپیدن قلبها خبر نداشته – پذیرا میشود ....

وگل ها پر میگیرند .... گلها پر می گیرند و پر می کشند به سوی آسمان... تا آنجا ، به هشت بچه ی یتیم آینده ، خبر دهند که عقد تولد شما – بدون اجازه شما – بی خبر از شما در زمین بسته شد .....بین دختری 15 ساله که در آنزمان حتی تصور یک بوسه اشتباهی برایش امکان نداشت ....

و مردی که با کوله پشتی یک سرگذشت به خاک سپرده بر دوش ، به سوی سرنوشتی بیگانه با سرگذشت او – قدم بر میداشت ....

و عروسی مفصلی بر گزار می شود ....

عروسی ساده و مفصل ، آنچنانکه شایسته سالهای از یا د رفته نمک شناسی ها و مردانگی ها بوده است

آخ اگر فرزندان آینده ی انسان در شب عروسی انسان ، شرکت داشته باشند .... اگر می توانستند ! ...

.... درختها نفهمیدند ... هیچ نفهمیدند که بناست در آینده – در شمار میلیونها برگ بی صاحب ، از هشت برگ بی صاحب « جدید » نیز پذیرایی کنند ....

این درختها نفهمیدند....

بادهای خانه بر دوش نفهمیدند

و آفتاب - مثل همیشه – وقت نداشت ...

آفتاب مثل همیشه بزرگتر از آن بود که در وقت خلاصه شود

آفتاب متوجه نشد که با آن عروسی که در باغ شورین برگزار شد ، هشت نفر دیگر ، بر جیره خواران خوان بی دریغ انوار مجانی او، افزوده شدند ...

آفتاب اصلا متوجه نشد

بهار هم متوجه نشد ...

بهار آقاست ...

اما این آقا را عشق ها وهوسهای ولگرد – چون نسیم ولگرد شبانه – دچار مکافاتی شبانه کرده اند ..... بیچاره بهار

اگر وقت داشت .... اگر می گذاشتند آقایی خودش را خرج دهد ، هرگز پاییز ، جسارت اظهار وجود نمیکرد ...

آخ اگر بهار میفهمید که ما هرگز – چون میلیونها فرزند این قرن بی صاحب – افتخار دیدنش را نخواهیم داشت....اگر می فهمید ....هرگز این عروسی ، در آن با غ شورین انجام نمی گرفت

اما بهار نفهمید

آفتاب هم نفهمید

زمان هم حوصله فهمیدن نداشت ! ...

و بنا بر این .... آن عروسی ، در باغ شورین ، انجام گرفت ...

و کارخانه آدم سازی به راه افتاد

پدر ما یک ارمنی متعصب بود – ارمنی متعصب ، که همه چیز- جز تعصب و مردانگی او را - جنگ اول جهانی از او گرفته بود ...

شاید به همین علت بود که اینچنین مرتب و بلا وقفه بچه پس انداخت ....

هر یک سال و نیم یک بار یک بچه ! ...

از لحاظ پدرم قضیه شوخی نبود . نمی توانست باشد ، بیش از یک میلیون ارمنی را در مسلخ جنگ اول جهانی ، با فجیع ترین روشهای ضد انسانی ، به خواب جاودانی پیوست داده بودند ... لازم بود ملت ارمنی را از انقراض نجات داد .

پدرم سهم خودش را ، بیش از سایر ارامنه در نظر گرفته بود ... و اگر زنده بود ، اگر میماند....ما اکنون به جای هشت خواهر وبرادر، حداقل سی و شش برادر و خواهر بودیم !

بیچاره مادرمان چکار میکرد ! ؟



جزئیات دوران کودکی را چه کسی بیاد دارد ، که من داشته باشم ؟! ...

اما میدانم تا هنگامیکه پدرم بود ، سفره ما ، افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا نکرد .

هنوز پدرم زنده بود که ما از دامنه « الوند » دور شدیم.... رفتیم « اراک » ...

(پدرم به تجارت فرش اشتغال داشت ،گمان میکنم کارش ایجاب کرده بود که ما را به اراک ببرد ) ...

...و دراراک بود که « ویگن » - برای نخستین بار – با یکی از تراژدی های بزرگ زندگی خود ، روبرو شد

بعد از ظهر یکی از روزها ، همه خواب بودیم که ویگن را ، آب برد ...

که میداند ؟...شاید حنجره ی « ویگن » - زیروبم های عاشق آفرینش را – مدیون زمزمه ی امواج رودخانه ایست که در شش سالگی او را برد ...

شاید ویگن زندگی خودش را - زندگی شهرتش را – مدیون آن چند دقیقه ایست که موقتا در بستر رود خانه ، مرد ...رودخانه ای که ویگن را برده بود ، به دو قسمت تقسیم میشد .... قسمتی از آن ، سنگ آسیایی را میچرخاند ... قسمت دیگرش به زندگی اشرافی یکی از ملاکین بزرگ اراک ، صفای بیشتری می بخشید : از باغ مفصل یک ملاک مفصل رد میشد ....

اگر « ویگن » با گرسنگی آشنا نبود ... با باغ بیشترآشنایی داشت رودخانه هم ، لطف کرده بود و اورا به آشنایانش رسانده بود ... به درختها ....

و ، انجا در آن باغ – باغبان پیر ، ویگن را از مرگ حتمی نجات داده بود و نگذاشته بود که کرامت زمزمه ی امواج رودخانه ، نسبت به حنجره ی فردای ویگن ، حرام شود ...

« ویگن » از مرگ نجات پیدا کرد ...اما گمان میکنم – تا شش سال پس از آن هر روز – تقریبا یک بار – غش می کرد ... دندانهایش چنانکه گویی خیال جدا شدن از تنش را دارند ، به تنجی سرسام آور دچار می شدند ....

بیچاره ویگن – چه روزهای مرارت باری را در دوران کودکی از سرگذراند ...

و بیچاره تر از ویگن مادرم .

خدا میداند که تا « ویگن » را – دوباره ویگن کرد – چند بار بی سر و صدا مرد .

نمیدانم – چه شد که روی همرفته یک سال بیشتر در « اراک » نماندیم...

ویگن بقیه دوران مرگ مکررش را در « بروجرد » گذراند ...

در بروجرد : همانجا که پدرم سی و نه سالگی ، علی رغم هیکل ورزیده و سلامت و بیچون وچرایش – با یک " سینه پهلوی " ساده ، پیوندش را برای همیشه با زندگی گسست ...

در « بروجرد » بود که پدرم – به فرمان سرنوشت – نا بهنگام تر از آنچه انتظار میرفت ، به خواهران و برادرن خودش پیوست ...

.... به هر حال از آنروزی که پدر ما مرد ، از همان روز که یک صلیب گمنام – پدر نازنین ما را – در جوار کلیسایی گمانم در راه بروجرد – ملایر ، زیر خروارها خاک ، مصلوب کرد ، آفتاب زندگی ما هم ، در سپیده دم بیدار از آرزوهایمان ، غروب کرد .

وبعد از آن هرچه بود ، درد بود .درد بی پدری ..درد بی ....

بعد از آن هر چه بود حسرت بود ، آه بود . احتیاج بود و دربه دری ... و دریغ که من و ویگن ، وقتی پدر ما مرد ، آنقدر بی خبر از دو جهان بودیم ، آنقدر بی خبر و کوچک ، که حتی با یک قطره اشک ، ترانه ای به نام « لالایی » برای خواب ابدی پدر نازنینمان نسرودیم ....

به ما هیچ نگفتند که او مرده است .... به ما گفتند که یو به سفری دور و دراز رفته .

ما هم بچه تر از آن بودیم که بفهمیم « سفر دور و دراز » یعنی چه؟ ...

افسوس ....هزار افسوس

و افتخار پیدا کرد ...

منظورم از سفره ماست .... افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا کرد ...

اینکه می گویم « افتخار » تصور نکنید با کنایه میگویم ..... نه ! .... به خاک از یاد رفته ی پدرم نه ! ....سفره ای که با گررسنگی حداقل برای یک مدت محدود آشنا نبوده ، به درد مهمانخانه میخورد ، نه به درد خانه !

...وکشیدیم بار گرسنگی را شهر یه شهر ، خانه به خانه ...

و سر کشیدیم شرنگ می شهدآفرینش را، پیمانه به پیمانه

دیگر دستمان به الوند نمیرسید ، تا از او – از عظمت او – برای نجات استعداد گرسنه ای که داشتیم ،کمک بگیریم ...دیگر دستمان به دامن الوند نمیرسید ، تا فرداهای سیاه را ندیده به خاطر خوش دیروزهای سپید ، سر بر دامن برف پرورش بگذاریم ...و بمیریم ...

نه تنها الوند....اصلا دستمان به هیچ جا نمیرسید ...

.... وهیچ نفهمیدیم چطور شد که یکباره – خود را در زادگاه « ستار خان » یافتیم ...

« نان » ما را به آنجا کشانده بود ....

و نان آور ما ، برادر بزرگ ما « زوان » بود ... « زوان » یک مرد.....یک انسان

آه ! ...ای مردان واقعی روزگار !

ای انسانهای گمنام ! ....

نام نام آوران روزگار – به پاس گمانمی بی جهت شما بر نام آوران روزگار حرام باد .

این مرد 16 ساعته .... 16ساله نمیگویم ... تازه « ساعت » هم بیخود گفتم « ثانیه » صحیح تر است ....

....این مرد ...این « زوان » چقدر به ما محبت کرد

محل کارش نزدیک دهی بود به نام « برج » نمیدانم کدام سمت « مراغه » ...دهی زیبا ، سبز و سراپا صفا .

با مردمی پای تا سر سادگی و انسانیت .

حیف دهات نیست و دهاتی ها ؟!

خاک بر سر شهر و دیوارهای آفتاب گیرش !...

سلام بر هر پرنه گمنام ، با ناله ی شبگیر آفتاب گیرش !...

سلام به صفای دهات ! ...

...سلام به دهات : طبیعی ترین تکیه گاه طبیعت انسانی ...

ما هشت بچه بودیم – رویهمرفته 81 سال داشتیم ....

شانزده سال از 81 سال از آن خود « زوان » بود

به عبارت ساده تر ، یک پسر 16 ساله ، بار پرورش یک جمع 65 ساله را ، به دوش گرفته بود .

اول تابستان بود که وارد « برج » شدیم ....

سه ماه تابستان را زیر سایه ی زوان و مادمان – با خر سواری ها ...ازکول یکدیگر پریدنها ودنبال پروانه های وحشت زده ، دویدن ها ، با خنده های مستانه در پهنه ی چمن ها ....با استفاده از بازی انور آفتاب . با علفهای بیصاحب دمن ها ... با کتک خوردن ها . کتک زدنها گذراندیم ....

.... دوران کوچ کردنها شروع شده بود .

دوران کوچ کردنها و پوچ کردنهای زندگی .

خدا میداند با چه فلاکتی ، مادرما و سرپرست ما « زوان » ، ما را به « مراغه » رسانیدند.

وه ! چه غم انگیز است ، چقدر اسف بار و غم انگیز است ، قیافه مادری که هشت بچه ی یتیم – در ماتم زدگی پاره دامن شب گرسنگی ها ، دیده شان به دست خالی او دوخته شده است ! ....

آخ اگر میدانست

منظورم ویگن است .. اگر میدانست که « استالین » در اوج تصفیه های خونین سالهای 1936 – 1938 ، گیتاری برای او تهیه میبیند که طنین پرداز تک نغکه های دوران کودکی او باشد ...

گیتار را استالین به خانه ما فرستاد

...گیتار را جوان برازنده ای به نام « باریس » با خود به آیانه ی تهی از دانه و بیگانه به ترانه ی ما آورد ...

« باریس » از کسانی بود که چون هزاران ایرانی مقیم « روسیه » توانسته بود . با مصیبتی توانفرسا ، جان خود را از تصفیه های خونین نجات دهد و به زادگاه خود پناه آورد .

وتصادف روزگار باریس را – خودش را نه – قلب باریس را – به تب طپشهای عشق خواهر بزرگم « هلن » دچار ساخت ....

و همراه با این فراری زندان استالین بود که گیتار – با نغمه های شب زنده دار ، پنجره های بسته ی حنجره ی ویگن را به سوی آفتاب باز کرد ...

در مراغه بود که « ویگن » برای نخستین بار « ویگن شدن » آغاز کرد .

من نمی دانم در قاموس بشری دردناکتر ، غم انگیز تر و شکننده تر از « فقر» کلمه ای یافت می شود ؟!....

تصور نمی کنم ...نمی توانم تصور کنم ... واین گناه من نیست ، این گناه بشریت است

و در کلبه ی فقر ، کلبه ای که سفره اش کفن نگا ه های گرسنه است ... نمغه گیتار ، چه طنینی

می تواند داشته باشد ؟! ...

خواهش میکنم ...

از شما که این سرنوشت بی سرگذشت را میخوانید ، نه !.... از اشکهای خودم

از اشکهای نود و پنج در صد فراموش شده ی خودم ... خواهش میکنم که تا دستور ثانوی ، فرو نریزند...!

از اشکهای پنج در صد فراموش شده خودم . خواهش میکنم که به احترام شیرمادرم – تا هنگامی که حوصله دارند ...تا هنگامی که حتی حوصله ندارند ، فرو نریزند ...

من ، وظیفه سنگینی را به عهده گرفته ام ....وظیفه سنگینی به نام هیچ ! ...

وظیفه سنگینی به نام پوچ ! ...

تصور نکنید که « پوچ » تصور کردن ، آسان است ...

و تصور نکنید که « هیچ » از « پوچی » هراسان است ...!

انسان درست هنگامی بزرگ می شود که صمیمانه احساس می کند ، هیچ است ...

انسان درست هنگامی از کشیدن بار خجالت ، خجالت میکشد ، که صمیمانه احساس میکند که حتی هیچ - یعنی بزرگترین و قابل لمس ترین حقیقتها پوچ است .... افسوس ...

اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند ...

سراپا اشکم .... یک دسته اشک ...

یک دسته اشک که دلش میخواهد – به جای یک دسته گل – بر تابوت انسانیت ازیاد رفته ، لنگر بیاندازد ....

خاک بر سر خاک !

ای خاک بر سر خاک ، که اجزه می دهد ، بشر با فروتنی بی تکلفش فخر فروشد

ای خاک بر سر خاک ...

که به جای خون تاک ...

خون خودش را ، خون فرزندان خودش را ، می نوشد ...

...اما خاک – به جای خون تاک – خون آفتاب را – خون فرزندان آفتاب را می نوشد ...

و دریوزه ی بشرافتخارجو ، در برهوت ایده آل بشری ، به خاک ، فخر میفروشد .م...

ودر خانه ما – آن کلبه ی بی پناهی که خودش تصور میکرد ، خانه است از آفتاب خبری نبود در آن دوران المبار هیاهوی همه گیر ، ناله محزون یک گیتار شبگیر ، به چراغ کم نور کلبه ی ما میگفت که : « باور کن ... تو آفتابی ! ... »

اما چراغ خانه ما – مادر ما – میدانست که آفتاب خانه ما – پدر ما- در یک گوشه پرت بین راه « ملایر » و « بروجرد » غروب کرده است ...

چراغ خانه ما-مادر ما – میدانست که زندگی ما را ، چون زندگی هزاران ، صدها هزار کدک یتیم ، مرگ ، در بن بست چراگاه « چرا » ها مصلوب کرده است

آخ ... بیچاره ماما ...

نمیدانم این روزها « مراغه » چه قیافه ای دارد ؟!...

اما آن روزها ......



کریستنه بود

اسم آن دختر ...اسم آن عشق نخستین « کریستنه » بود ...

آخ کریستنه ! ...اگر بدانی در آن روزهای همه عشق ، آن عشق آسمای ...

و در آن شبهای همه اشک ... آن اشک های پنهانی ...

من با آواز ویگن...

با ساز ویگن ....

خواننده ای که آنوقتها هیچ تصور نمی کرد حتی برای نا سزاگفتن ، کسی نام او را بخواند ...

من با آواز این بچه بزرگ که نامش ویگن است ...من چقدر به خاطر تو گریه میکردم ...

آخ ...اگر بدانی

اگر میدانستی ...

هیچکس نمیدانست ...چز این نیم موسوم به « کارو » ویک نیم دیگر « ویگن »...

من و ویگن ننمیدانم چرا از همان دوران آنسوی جوانی ، اینچنین دیوانه وار همدیگر را عزیز میداشتیم ...

ویگن دلش برای قلب من – قلب عاشق من – قلبی که اصلا حق نداشت در گیر و دارآن فقر و فلاکت پر برکت – از سینه من به سوی سینه « کریستنه » - حرکت کند ...می سوخت ...

تبریز !

ای شاهگلی تبریز ! ... یادت هست ، چقدر آب آن استخر فریبایت را ، هم آهنگ با تک تک « نت » هایی که از گیتار ویگن پر میگرفتند ، با اشکهای خودم نوازش میدادم؟!..

تو « شاهگلی » عزیز ... شاید گرفتاریهای روزگار، آن روزگاری که من شاهد بودم ، با تو و با تبریز چکار کرد ، از یادت برده باشد ....

هم ویگن را ، هم اشکهایی که منبه تو تحویل میدادم ، به امید آنکه اگر روزی « کریستنه » من – کریستنه نازنین من – به دیدارت آمد ، به دیدگانش که هرگز برای من اشک نریختند ، تحویل بدهی ...

اما من تو را – تبریز عزیز تو را که گهواره ی آواره ی خیلی از مردان بزرگ روزگار بوده است ، تبریز تو را که در خیلی از سالها ، خیلی از دوران المبار ، خواب آرزوی هیچ کردن ایران را ، از چشم حریص قداره کشان روزگار ربوده است ...هرگز از یاد نخواهم برد.....

گوش کن : ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگزار لطفی است که دورادور با خواندن این سرگذشت بی سرنوشت ، زیر پای قلب من میریزی ...



گوش کن ...!!

گوش کن ...من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم . اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...میروم

میدانید کجا ؟!...

زیر سنگ ...!!

من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام

به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!

بلی .... راست میگویم ، که ما – من و ویگن – مدتها در تبریز، مشترکاً یک شلوار داشتیم و یک جفت کفش ...عجیب است ! ...با همه ادعایم اینجا کمی دروغ گفتم : اجازه بدهید دروغم را پس بگیرم !

من و ویگن مشترکا یک « کاریکاتور شلوار » داشتیم و یک جفتکفش عصبانی که اغلب اوقات پاهای ما خارج از کفش به سر میبردند ...

و آخ که این انگشتان پاهای ما ، از کفشهایی که هیچ عصبانی نبودند ، چقدر تو ری خوردند ...

هم اکنون که دارم ادامه این سرگذشت بی سرنوشت را برای شما بازگو میکنم ...

هم اکنون ...دلم آنچنان گرفته است که گویی همه ابر ها را – همه هر چه ابر – از روز تولد زمین قبرها ... از روز تولد آسمان ابرها درهفت آسمان خدا وجود داشته است ، فشرده اند .

و فشرده ابرها را – به نام مستعار « قلب » در سینه صاحب مرده ی منجای داده اند

قلب من هم اکنون – گور بینام و نشان خاطراتیست که به قول هاکوپ هاکوپیان شاعر آزاده ارمنی : « گم نشده اند ... گر چه مرده اند... »



شبها ، در اتاق ما ، تنها اتاقی که داشتیم ، محشری بر پا بود .

شبها اتاق ما- اتاق عریانی که داشتیم ، عین کندوی عسل بود

کندویی که زنبور عسل داشت ، اما عسل نداشت .

هر یک از ما – به ترتیب سنی که داشتیم ، یک کلاس از دیگری با لاتر بودیم ... و آنوقت ، شبها را مجسم کنید ... هشت تا بچه عاصی را مجسم کنید که شب هنگام ، در یک اتاق – در یک برهوت قاب کرده ... دو تا ، دراز کشیده ، یکی به طاقچه پریده یکی ناپلئون وار قدم زنان ، زکی زمزمه کنان ، درس خود را از یر میکند ...

تلخ ترین خاطره ای که من از آن شبها دارم ، اعتراضی بود که مادرم یک شب به من کرد ؛ من تازه شروع کرده بودم فرانسه یاد گرفتن ... و میدانیم که کتاب اول همه ی زبانها با کلماتی از قبیل : « آب ، نان ، درخت ، گاو ... » مشحون است .

شاید 99 درصد از شما که این سرگذشت بی سرنوشت را میخوانید به زبان فرانسه آشنایی دشته باشید . مجبورم به خاطر آن یک در صد که آشنا نیست ، با کمال معذرت – توضیح مختصری بدهم :

« گاو» به زبان فرانسه میشود « لاواش» ...

یک شب که من مرتب برای ازبر کردن این کلمه – لاواش – لاواش .. میگفتم ، مادرم آهسته به من نزدیک شد ... و میدانید چه گفت ؟! ... آخ کاش به یاد م نمی آمد ... همه روحم تبدیل شد به یک قطره اشک ... باور کنید تمامی روحم شد اشک ...

مادرم گفت : کارو ! این لاواش ، لواش صاحب مرده را کم پهلوی این بچه های گرسنه تکرار کن !

نمی دانم از خجالت این گفته فراموش شدنی مادرم بود ، که یکباره وضع ما دگر گون شد ...

نان ، با پای خودش به سراغ ما آمد و در آن برهوت قاب کرده یا تابوت نه نفره را که ما در آن «زندگی» میکردیم کوبید...


کارو شاعر و نثر نویس معاصر ، برادر خواننده معروف ویگن در سال 1306 ه.ش در
همدان دیده به جهان گشود این شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا
مضمون بیشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بیداد می کند.
کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ
رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد.
این شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن یک وصیت نامه
در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت یاد
می کند
در گوشه ای از این وصیت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از
میان ثروتمندان شهر ما پیدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی
بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....
...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک
نسپارید!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش
مداد شبهای نویسندگی من است، در هم بدرید! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا
در پست ترین نقاط شهر، به سگها بسپارید ...! من می خواهم ، از لاشه من ،
چندین سگ گرسنه سیر شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هیچ انسان گرسنه ای
از درگاهتان سیر نشد!...
من میمیرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نیست! مرگ من ، انتقامی است که
زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گیرد؟. من میمیرم تا زندگی زیر دست
و پای مرگ نمیرد!... مرگ من، عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد...!
در یادداشت بعدی یک شعر و یک نثر از این شاعر می نویسیم



پایان
و اینم عکس کارو همراه ویگن

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو 48yd3br
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 11:44 am



بس کن جنایت را ! خدایا خالقا!
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد

! خدایا خالقابس کن جنایت را!
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی

هرگز این سازها شادم نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد

اگر حق است زدم زیر خدایی....!!!
! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چو تو جفا خواهم کرد ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید مردمان گوش به افسانهَ زاهد ندهید
داده از پند به من پیر خرابات نوید کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید
شِکوه زآین بدت پیش خدا خواهم کرد
درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان بهر هر درد دوایی است دواها پنهان
نسخهَ درد من این بادهَ ناب است بدان کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان
زخم دل را میِ ناب دوا خواهم کرد
من که هم می خورم و دُردی آن پادشهم بهتر آنست که اِمشب به همانجا بروم

سر خود بر در خُمخانهَ آن شاه نهم آنقدر باده خورم تا زغم آزاد شوم
دست از دامن طناز رها خواهم کرد
خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم شیخ و ملاء و مُریدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم گر که روزی زقضا حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
زکم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ
آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ باج میخانهَ اَمرار بگیرم از شیخ
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
وقف سازم دو سه میخانهَ با نام و نشان وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان
تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان گِرد هر چرخ به من مهلتی ای باده خواران
کف این میکده ها را زعبا خواهم کرد
هر که این نظم سرود خرٌم و دلشاد بُود خانهَ ذوقی و گوینده اش آباد بُود
انتقادی نبود هر سخن آزاد بُود تا قلم در کف من تیشهَ فرهاد بُود
تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد




(کارو)



خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی لباس فقر پوشی
غرورت را برای نان بریزی پای نامردان
زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی
زپیشانی عرق ریزی شب آزرده خسته تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه آیی زمین وآسمان را کفر میگویی نمی گویی؟
اگر در ظهر تابستان گرما خیز
در کنار دیواری تن خود را به دست خاک بسپاری وقدری آنطرف تر
خانه های مرمرین را روبرو بینی
دستانت برای سکه ای این سو آنسو در گذر باشد
که شاید رهگذاری از درونت با خبر باشد
زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت
___________________________________________________




خدایا کفر میگویم پریشانم پریشانم
چه می خواهی تو از جانم نمی دانم نمیدانم
مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی
تو مسوولی خداوندا به این اغاز وپایانم
من آن بازیچه ای هستم که می رقصم به هر سازت
تو می خندی از آن اول به این چشمان گریانم
نه در مسجد نه میخانه نه در دیری نه در کعبه
من آن بیدم که می لرزم دگر بر مرگ پایانم
خدایی نا خدایی هرچه هستی غافلی یارب
که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم
تویی قادر تویی مطلق نسوزان خشک وتر
..


_________________________________________________
خداوندا
اگر روزی تو از عرشت , به زیر آیی , لباس فقر بر پوشی
غرورت را برای , لقمه ای نان بریزی , زیر پای مردمان پست و لاایمان
زمین و آسمان را کفر می گویی.نمی گویی؟
خداوندا
اگر در ظهر گرماخیز تابستان , لبان تشنه ات بر کاسه روئین قیراندوی بگذاری
تن خود را به زیر سایه ی دیوار دست خواب بسپاری
و قدری آنطرف تر خانه های مرمرین دیوار بینی
دستانت برای سکه ای , این سو و آن سو در گذر باشد
که شاید رهگذاری , از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ,نمیگویی؟
خداوندا
اگر روزی گذر کردی , زحال ما خبر کردی و
با چشمان خود نامردی ها را نظر کردی
پشیمان میشوی از قصه ی خلقت
از این بودن
زمین و آسمان را کفر می گویی , نمی گویی؟


___________________________________________________________
(کارو)




آتش شهوت..
پدر آنشب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی. تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آنشب خیانت کرده ای شاید نمی دانی. به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی از این بابت جنایت کرده ای شاید نمی دانی
___________________________________________________________

(کفرنامه)

خداوندا تو کیستی؟

کیستی ای موج کف آلود و سیل عبوس بی توقف؟

که هزاران من گنگ، از عطش نور شدن در راه تو خاکستر شدیم

ببین دستانی را که هنوز تشنه کا م و تاریک بازیچه ی فریب تو هستند

و بخوان چشمانی را که خاکسترنشین اشک انتظار آغوش تو شدند

گوش کنید ای شمایان،کدامین خدای وسعت عشق سپیدتان را می بوید؟

خدای فاصله ها ؟ خدای شکست ها؟

خدایی که خود آفریدگار احساس و رنگ است اما مرگ ما هی ها و پرپر شدن پروانه ها را به سادگی می پذیرد

دیگر از بوی نحس نفرین تو نمی ترسم

و روح زخم خورده ام را از قفس(بایدها و نبایدهای)تو می رهانم

به راستی از تو و وعده های بی چراغ تو نفرت می کنم

شب است و ماه می رقصد ستاره نور می پاشد

نسیم پونه ها عطر شقایق ها

ز لبهای هوس آلود زنبق بوسه می گیرد

خداوندا تو در قرآن جاویدت به انسان وعده دادی

تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمیبینند

من اما دیده ام نامرد نامردی

که با خون رگ مردان عالم کاخ می سازد

تو می گفتی اگر

اهریمن شهوت بر انسان حکمفرما شد

من آنرا با صلیب خشم خود مصلوب می سازم

من اما دیده ام چشمان شهوت ناک فرزندی‌

که بر اندام لخت مادرش دزدانه می پایید

تو بر لعن و نفرینت

اگر مردانگی اینست

به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم

اگر دستی به قرآنت بیالایم

(کارو)
_______________________________________________________________________

راز آفرینش



خدایا چرا ما را آفریدی؟



می خواهم در لذت و شادی و رضایت زندگی کنید.

می خواهم دست مهر و محبت بر سرتان بکشم.

می خواهم سر به دامان من بگذارید و گریه کنید تا به آرامش برسید.

می خواهم با غرور شمارا به فرشتگان نشان دهم و به آفرینشتان افتخار کنم.

می خواهم خنده هایتان را از ته دل بشنوم.

می خواهم برایم گریه کنید تا بخندانمتان.

می خواهم از من بخواهید تا به شما بدهم.

می خواهم همگی برایم آواز بخوانید.

می خواهم همگی مرا در آغوش بگیرید.

می خواهم همگی مرا تماشا کنید.

می خواهم فقط به یاد من باشید و فقط مرا صدا بزنید.

من یگانه کسی هستم که شمارا آفریده









دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد

دگر حشیش و گرس و بنگ آرامم نمی سازد

باری بدن اندوه و خرامان است

دلم خواهد که فریاد رعد آسا زنم

فریاد بر گویم خدایی نیست!

خدایی که فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد

خدا نیست

خدا هیچ است!

خدا پوچ است!

... خدا جسمی است بی معنی!

"خدا یک لفظ شیرین است"

من اینک ناله ی نی را خدا خوانم

من آن پیمانه ی می را خدا خوانم

خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد

شما ای مولیانی که می گویید خدا هست؟!

و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید پس بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟

چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟

"عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"

خداوندا...

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!

چرا من روسیه باشم؟

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟

شب است و ماه میتابد

ستاره نقره می باشد

و گنجشک بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه

من اما سرد و خاموشم

خداوندا...

تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند

ولی من دیده ام

که نامردان به از مردان

((از خون جوانها،کاخها ساختند))!

تو میگفتی اگر اهریمن شهوت

بر انسان حکم فرماید

من او را با صلیب خویش مصلوب خواهم کرد!

ولی من دیده ام

چشمان شهوت ران فرزندی

که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید!

پس...قولت!

اگر مردانگی این است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم
+





کارو
همانا پدر!خداوند گار آتش! که سرشتت ازآتش سوزان است نگهبانان دوزخت را امر فرما که درهای عذاب ابدی را بر روی گناهکار ترین گناه کاران، ارباب فتنه و تبعیض و تمامی فریب خوردگان پیامبران دروغینش بگشایند.که اکنون زمان پیروزی فرزندانت است.... همانطور که وعده داده بودی
کفرنامه

در تمام دشت نیست یک فریاد....
ای خدوندان ظلمت شاد! از بهشت گندتان٬ ما را جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را بر آویزم در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین!
باد تا شب های افسوس مایه تان را٬ من به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین! احمد شاملو




خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به فریادم!
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی و لباس فقر بپوشی و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی
زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟
خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانیتن خسته خویش را بر سایه دیواریبه خاک بسپاری اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزیز پیشانی عرق ریزیشب آزرده و دل خسته تهی دست و زبان بستهبسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی تو خود گفتی که نا مردمان بهشتت را نمیبینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدمکه نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی تو خود فتنه انگیزیاگر در روز خلقت مست نمیکردییکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردیجهانی را اینچنین غوغا نمیکردی هرگز این سازها شادم نمیسازددگر آهم نمیگیرد دگر بنگ و باده و تریاک آرام نمیسازدشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشدمن اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم اگر حق است زدم زیر خدایی



« کارو»



شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 11:46 am




نامه های سرگردان ( کارو )

نامه شماره یک

نامه یک حروفچین به مدیر یک مجله



آقای مدیر !

ظاهرا من این اجازه را نباید به خود بدهم که چند کلامی بی پرده با شما گفتگو کنم . خوشبختانه این اجازه را بخود نداده ام چون ... اینکه با شما حرف میزند من نیستم ! تکه سرب سرپا ایستاده ناطقی است که سلولهای بدنش را حروف سربی صامت چاپخانه ها تشکیل میدهند ...

تا آنجا که به یاد دارم تا کنون هر وقت هر مطلبی که به چاپخانه فرستاده اید ، برحسب وظیفه بی کم و کاست حروفش را چیده ام ...

دریغا ! که سرتاسر این مدت در هیچیک از مطالب ارسالی شما درباره گرفتاریهای بی سر و سامان من نکته ای هر چند مختصر و ناچیز هم ندیده ام !

عرض کردم که تا کنون هر وقت هر چه مطلب فرستاده اید ، من حروفش را چیده ام ... چه میشود کرد ؟ یکبار هم هوس کرده ام مطلبی برای شما بفرستم ... مطلبی که میدانم هرگز حروفش چیده نخواهد شد !

آقای مدیر ! انگیزه نوشتن این نامه ؛ خبر وحشتناکی است که دیروز در بیمارستان بیمه اجتماعی بمن دادند ! خبر ، خیلی مختصر بود ... خیلی ساده : من ... مسلول شده ام ؛ هوای رطوبت زده و سرب آلوده چاپخانه ریه های گرسنه مرا به خاک سیاه نشانده !

از شما چه پنهان ! من از سالها پیش احساس میکردم که مضمون این مطالب که من مجبور به چیدن حروفشان هستم ، بالاخره یک روز سرگذشت درد آفریده زندگی سرگردانم را بسرنوشتی اینچنین اندوه بار و سینه فرسا ، دچار خواهد کرد ...

میدانید ، دیروز در بیمارستان بیمه های اجتماعی بمن خبر دادند که مسلول شده ام .

شما آقای مدیر گرفتارتر از آنید که همه مطالبی را که خوراک امروز مطبوعات ماست در آن واحد به یاد بیاورید ... اما در مورد من قضیه اینطور نیست ... و بنابراین پاره از مطالب را همانطور ساده طی این نامه برایتان شرح میدهم تا شما بدانید که منبع موسیقی این تک سرفه های خونین را در کجا میشود جستجو کرد ... تصورش را نکنید . من حروفچینم ... و باید هر مطلبی به من دادند ، حرف به حرف ، خط به خط بچینم ... خیلی خوب .

من سپیده دم یکی از شبهای ماتم زده بسرکار آمده ام ؛ سپیده دم شب حسرت باری که ظلمت آواره اش دامن پاره پاره ای برای اشک تمنای دختر شش ماهه من بوده است ... اشک تمنا در مقابل دو پستان بی شیر یک مادر .

طبعا آرزو میکنم با مطلبی روبرو شوم که تسکین دهنده درد دل غمزده ام باشد ... در مقابل آرزوئی آنقدر زیر پا افتاده ، فکرش را بکنید که مجبور به چیدن چه مطالبی میشوم :

صفحاتی را که فرستاده اید باز میکنم . در وحله اول به دو رقم بر میخوریم ؛ یک ۳ و ... یک ۹ ! ... این رقم را بانام کتاب هوگو موسوم به (۹۳) اشتباه نگیرید ... نه ! موضوع خیلی مهمتر از اینهاست ... این رقمی است که کم و زیاد آن یک قسمت از سرنوشت ما را تعیین میکند ... عدد ۹۳ که من باید با یک صفحه وصف الحال بچینم ، اندازه پستانهای بریژیت باردو ست !

هنگام چیدن این مطلب به یاد دخترم می افتم ... که کمبود غذائی ، شیر را داخل پستان مادرش خشک کرده ... دلم در التهاب فریادی خاموش آتش میگیرد ... و قطره اشکی تلخ در چاله یکی از گونه های سل زده ام بی سروصدا میمیرد ...

برای تغییر دادن مسیر افکارم بچیدن حروف مطالب دیگر میپردازم ! خداوندا چه دوران وحشتناکی ! میدانید آقای مدیر ! بلافاصله پس از اندازه قطر پستانهای « گربه فرانسه » به یک رقم وحشتناک بر میخورم ؛ ۳۶۰ ! این ... تعداد نفراتی است که پس از یک شبیخون وحشیانه سربازان فرانسوی ، بسلامتی پستانهای (ب . ب) ، از ملٌیٌون الجزیره بخاک و خون کشیده شده اند ...

بنام یک مسلمان ، فاجعه این خبر شوم ، شوری در بیکران روح آفت زده ام ، بر میانگیزد ... و قلبم ... تمام قلبم با فریادی صامت ، به کف سینه مسلولم فرو میریزد .

از آنجا که بر حسب خاطرات گذشته ، تا مغز استخوانهای بی قواره ام از هر چه فلسفه و سیاست است بیزارم .

این صفحات را از پیش چشمم بر می دارم ... سراغ صفحه هنرمندان را میگیرم :

هنرمندان معروف قرن محکومیت هنر اصیل !

هر چه به مطلب نگاه میکنم از هیچ یک از هنرمندان مسلم کشور هنر پرورمان ، نامی نشانی نمی یابم ...

مدتهاست ... سالهاست نمی بینی ... مثلا استاد صبا ... تنها پس از مرگ جبران ناپذیرش بود که مطبوعات به یادش افتادند و هر یک چند جمله فرموله شده ، توشه راه این انسان بزرگوار کردند ...

استاد بهزاد ... آه چه میگویم ، سالهاست هیچ یک از خوانندگان مطبوعات نمیدانند کجاست ! چه میکند ! زنده است ! تا چه پایه زنده است ؟ نه ! از استاد بهزاد نامی نمیتوان برد ... چون هنوز زنده است !

آنچه از لحاظ هنر حیاتی است ، آشتی ها و قهر ها ی فلان آوازه خوان تازه بدوران رسیده یا بهجت اثر خوابی است که در یک تصادف نیمه شب ، از سر فلان دخترک بی هنر پریده است ...

با خواندن این خبرها حالت تهوع بمن دست میدهد ! از سبک سریها ، شهرت پروریها و آرتیست بازی های همه این هنرمندان تا سر حد جنون احساس تنفر میکنم ... و آنوقت تازه میفهمم که چرا صادق هدایت خودکشی میکند ...

تصورش را بکنید ، آقای مدیر ! در صفحه ادبیات و انتقاد کتابها ، من باید چهار ستون درباره کتاب چرند اندر چرند سلام بر غم یک دختر فرانسوی ، حروف بچینم ، و در گوشه پرتی از همان صفحه با کمال ناراحتی این حرف را اضافه کنم که صادق هدایت وقتی مرد ، روزنامه های فرانسه نوشتند که یک ایرانی به نام فلانی ... در فلان جا با گاز بحیات خویش پایان داد !

« صادق هدایت » های ما ، در دیار غربت ، تنها به نام یک ایرانی شناخته میشوند ... و جز دو پروفسور ایرانشناس ، از این نویسنده بزرگ آنچنانکه شایسته او بود ، یاد نمیکنند ... اما ... بسلامتی سر مطبوعات ما ، از هر حمالی که بپرسید فرانسواز ساگان کیست ... میگوید هیکلش تکه !

باری ! مطلب مربوط به « هنرمندان » را با اشک آمیخته با خنده تا سحر ، میچینم ... و سراغ سایر مطالب میروم ... چه بنویسم ... مشتی داستان مکرر از مشتی عشقهای آسمانی ... محکومیت باعدام یک جانی ... که با دست خود نه ، با دست خانمان سوز جهل و نادانی ، سر دو رفیقش را بخاطر ۱۸۰ تومان ناقابل گوش تا گوش بریده است ... داستان مرد جنایتکاری که زندگی یک افسر شریف را بقیمت یک جنون تصنعی نامردانه با ضربت و کارد پی در پی خریده است ... و صدها مطلب ... صدها مطلب از این نوع و دیگر ... هیچ !

و حالا که سرنوشتم بازیچه تک سرفه های سل گردیده ، میخواهم به شما اطلاع بدهم که ... آقای مدیر ... من هرچند کارم حروفچینی است و هر چند حروفچینم ... اما به جراحات ریه های مسلولم سوگند ... من دیگر این مطالب را که هیچ چیزشان به درد من مربوط نیست نمیچینم !

فهمیدید آقای مدیر ... نمیچینم !

پایان

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 11:48 am


مرگ ماهیگیر

آسمان میگریست ...

و بادها شیون کنان فریاد می کشیدند : بریز ! ... ای آسمان ، اشک بریز!بریز که هر یک قطره اشک تو در بیکران زمین ، ستونی بر بنای زندگیست .

و آسمان میگریست.... میگریست ...

در پهنه ی کران ناپدید آسمان ، جز ناله ی زائیده از برآشفتگی اشکهای بی امان و عصیان ابر های سر گردان خبری نبود...

و دریا ، در کشاکش انقلاب امواح دیوانه ، همچنان ی بی پایان مرگ صیادان بی پناه را ، می سرود ...

و در ساحل سر سام گرفته ی دریای بیکرانه ، ماهیگیر ، تور پاره پاره به شانه ، خود را برای یک سفر شوم شبانه ، آماده میکرد ...

«2»

آسمان میگریست ....

و ماهیگیر ، اسیر قهر آشتی ناپذیر آشمانها ! قهری که از یک مرگ نا بهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را – به قصد درو کردن ماهی – به دل هزار پاره دریا میکاشت ...

ساحل ، از ساعتها پیش ، در ظلمت یک مسافت طی شده ، گم شده بود .

وآنطرفتر ساحل ؛ در تنگنای یک کلبه ی محقر ، هم آغوش با یک زندگی فراموش شده ی مطرود ، دست کوچک دختری چهار ساله ، و دیده نگران همسری با نگاه تب آلود ،

نگران بازگشت ماهیگیر بود ...

ودریا همچنان حماسه ی بی پایان مرگ صیادان بی پناه را می سرود ...

«3»

آسمان می گریست ...

و هنگامی که ماهیگیر ، به خاطر نان خانواده مختصری که داشت ، پای شگننده ی مرگ را به زنجیر امواج دریای مست می بست ...

در آنطرف ساحل ، سکوت کلبه ماهیگیر را ، ناله شبگیر دختر چهار ساله اش ، آهسته در هم شکست ؛

دخترک در حالی که با نگاه نگران ، در چهار سوی کلبه بی پدر خویش میگشت :

با ناله ای حزین از مادرش می پرسید : که :« ماما ...بابا جونم ....بر نگشت ؟!»

در حقیقت او پرا نمی خواست ...

او ماهی کو چکی را می خواست که پدرش هر شب – پس از مزاجعت از سفرهای شبانه ی دریا به او ، به دختر نازنینش ، هدیه میکرد ...

و تا سپیده صبح ، دخترک بینوا ، با نگاه بیگناه ، پی بابا جونش می گشت .

وتا سپیده صبح ، بابا جون دخترک ، ماهیگیر بی پناه ، از دریا برنگشت ...

«4»

چند ساعتی بود که دیگر :

آسمان نمی گریست ... ودریا خاموش بود...

بادهای سرگردان خوابیده بودند ...

طوفان هم خوابیده بود ...

و آفتاب ، ساعتها پیش ، طومار حکومت شاعرانه ی ماه را ، در بسیط افلاک ،

در هم نوردیده بود ...

و از ساعتها پیش ، همسر تیره بخت ماهیگیر، دختر چهار ساله اش به دوش در بسیط ساکت و ماتم زده ی دریا ، ساحل به ساحل ، سراغ همسر گمشده اش را میگرفت ...

و در یا در مقابل استغاثه ی زن تیره بخت ، بطور وحشتناکی لال شده بود ...

و سه روز و سه شب ... پی ماهیگیر گشتند ... تا آنکه :

غروب سومین روز ، لاشه ی یخ بسته ی او را ،لا بلای کفنی پاره پاره که درقاموس ماهیگیران " تور"ش مینامند ، در گوشه ی ناشناسی از سواحل آشنا ، یافتند

و در بساط او ، همراه با جسدش ، جز یک ماهی کوچک که لابلای مشت یخ زده اش جان می کند ، هیچ نیافتند .


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 11:50 am



بر سنگ مزار



الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 11:52 am

خاطرات گذشته ...
تا بدانند سرنوشتش را
درچه مایه

بر چه پایه باید نهاد

تصمیم گرفت خاطرات گذشته اش را بنگارد

و به خدمت سرنوشت سازانش بگمارد ...

عجبا ! دید که در کلبه نگون بختش

- حتی برای نمونه –

یک مداد هم ندارد !

از انبار یک تاجر لوازم التحریر

شبانه ، یک میلیون مداد به سرقت برد !

وتمامی یک میلیون مداد را تراشید ،

چرا که می خواست خاطرات گذشته را

بلاوقفه ، بنگارد...

چرا که نمیخواست خاطرات گذشته را

ناتمام ، بگذارد ...

غرق در دریای پرواز تفکراتی فاقد فرودگاه

با سرکشیدن جرعه شرابی از آه

آغاز بنوشتن کرد...

« خاطرات گذشته » اش در یک جمله پایان یافت :

وآن جمله این بود :

تمامی عمرم را ، تراشیدن مدادها به هدر دادند...

....وسرنوشت سازان

سرنوشت او را
با مایه گرفتن از سرگذشت او-

بر پایه ( هــــدر) نهادند ...
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 11:54 am




  • شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
    قلب امید در بدرومات من شکست
    سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
    آن شب ،رمید قلب من ، از سینه و فتاد
    زار و علیل و کور
    بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف
    در بیکران دور
    افتاده بود ،ساکت و خاموش ، روی کور
    گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
    در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
    بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
    بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
    گفتم که ای تو را به خدا ،سایبان پیر
    با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟
    کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار
    خود را در این شب تنها و تار کشت ؟
    پیر خمیده پشت ؟
    جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟
    یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت
    چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
    فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت
    بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
    بر سنگ سخت گور
    از بیکران دور
    با جوهر سرشک
    دستی نوشته بود
    آرامگاه عشق

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 11:59 am



عشق دروغ

رفته بودیم که دور از انظار دیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ، زیر روشنایی مات ماه ، گردش کنیم ...

آسمان کاملا صاف بود . مهذا ، پاره ابری سیاه ، صورت نازنین ماه را ، در سیاهی خود ناپدید کرد ... گفتم : آسمان به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه می خواهد ، ... اشاره به ابر کرد ، آهی کشید وگفت : آن ؟

آن ابر نیست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:00 pm



ژیگلو

گردن دراز *** لاغر وباریک
دو سه من اپل *** کراوات شیک
عینک سفید *** ثلث آن تاریک
ناخن ها دراز*** موها کتابی
پوشت بنفش*** کت عنابی
کفش پسته ای*** شلوار آبی
**************************
خنده های جلف*** غمزه واطوار
کلی بی حیا*** کلی بدهکار
بد پور وپور رو *** بیکار وبیمار
نوک پا تا سر*** دروغ وکلک
اسم چند آرتیست ***یک مشت متلک
**************************
مرده ی زنان ***چه پیر چه جوان
فیلسوف زمان ***در پنج شش زبان
گود نایت فی فی جان *** از انگلیسی
از فرانسه اوه*** مونشری مرسی
در عالم خواب*** یک لحظه لندن
یک لحظه پاریس*** بعد نیو جرسی
**************************
منزل آقا*** پارک منوچ خان
کمی دور تر از*** گود عباسی
ثروت موهوم*** سه میلیون دلار
سرمایه نقد*** سه چار پاپا سی
با پول مردم ***بی رودر واسی
کافه شهرداری ***پی رقاصی
سه دفعه تانگو*** سی دفعه رومبا
بعد تا نصفه شب*** بوگی وسامبا
*************************
کت رفته گرو*** پیراهن پاره
دهان خون آلود*** گیج و آواره
یکدست در رفته*** دک ودنده خرد
آقای آژان*** من منوچ قرطی
برید به بیند ***فی فی رو کی برد
*************************
جاده به جاده*** پای پیاده
تق تق یک در ***سایه ی مادر
در کنج ایوان*** مست ونیمه جان
میرود بخواب*** گود نایت فی فی جان








بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:03 pm


توفان زندگی

هشت سال پیش از این بود
که از اعماق تیرگی
از تیرگی اعماق و نظامی که می رفت
تا بخوابد خاموش ، و بمیرد آرام
ناله ها برخاست
از اعماق تیرگی
آنجا که خون انسانها ، پشتوانه ی طلاست
وز جمجمه ی سر آنها مناره ها برپاست
ناله ها برخاست
مطلب ساده بود
سرمایه ،‌خون می خواست
مپرسید چرا ، گوش کنید مردم
علتش این بود ... علتش این است
و این نه تنها مربوط به هند و چین است
بلکه از خانه های بی نام ، تا سفره های بی شام
از شکستگی سر جوبه ی دار خون آلود ، تا کنج زندان
از دیروز مرده ،‌تا امروز خونین
تا فردای خندان
از آسیای رمیده ، تا افریقای اسیر
حلقه به حلقه ، شعله به شعله ، قطعه به قطعه
زنجیر به زنجیر
بر پا می شود توفان زندگی
توفان زندگی ، کینه ور و خشمگین
بر پا می شود
پاره می کند ، زنجیر بندگی
تا انسان ستمکش ، بشکند
بشکافد از هم ، سینه ی تابوت
خراب کند یکسره ، دنیای کهن را ، بر سر قبرستان
قبرستان فقر ، قبرستان پول
و بندگی استعمار ، بیش از این دیگر
نکند قبول ! نکند قبول
می لرزد آسمان ... می ترسد آسمان
و زمان ... زمان و قلب زمان
و تپش قلب خون آلوده ی زمان ، تندتر می شود تند ، تر دم به دم
و روز آزادی انسان ستمکش
نزدیکتر می شود قدم به قدم

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:04 pm





/ ایزابل.../


گریه کنید !... گریه کنید ای خاطرات گذشته ، ای خاطرات دوران از یاد رفته
جوانی ، ای اشکهای پنهانی ، گریه کنید ، ایزابل من رفت .... ایزابل من
مرد...


نمیتوانم ! باور کنید ، هیچ نمیتوانم او را . خودش را نه ، همه آنچه او
در پریشانی نگاه پریشانش برای من ، و بالاتر از من ! برای قلب دیوانه
پرست من ، داشت ، فراموش کنم.


امشب هم مثل هر شب ، قلبم به یادزندگی شاعرانه ای که با او داشتم ،
همانطور ساده ، پاچه پارچه فرو می ریزد .


از دور ، نمی دانم چقدر دور ، ناله های سرگردان پیانویی تار و پود وجود
وحشی و منقلبم را به لرزه انداخته است ، نمی دانم انگشتان کدام انسان
دلشکسته ایست که در کشاکش امواج شرنگ آلوده ی این ناله های جگر سوز ،
لابلای دندانه های پریده رنگ پیانو ، پی گمشده ی بخت برگشته ی خویش می
گردد ...


سوز ناله های پیانو : جان زندگی صاحب مرده ام را به لب مزار آرزو ها ی
بخاک سپرده ام رسانیده ..! یک مشت اشک پراکنده در گوشه و کنار دیدگان شب
زنده دارم ، بیداد میکنند. مدتها با آهنگ پیانو ساکت و در هم کوفته اشک
می ریزم ...آنوقت ... دلم می خواهد فریاد بکشم ، و فرمان دلم را بلا
اراده انجام دهم !


شوپن ...آخ شوپن ! ناله مکن ....اشک مریز ؛ دیوانه شدم ....مردم...بیچاره
شدم...شوپن !


یکباره ناله ی پیانو در تیرگی شب سرسام گرفته خاموش میشود و اشکهای من
... اشکهای وحشت زده و گیج من هم ، همراه با واپسین ناله ی پیانو ، در
پریدگی رنگ گونه های مرطوب و رنگ پریده ام می میرند....


تنها ، یک قطره اشک ، یک قطره اشک دل افسرده ، در گوشه ی چشمم لنگر
انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد ، فکر میکنم شاید دلش شکسته است از
اینکه همه آن اشکها با آهنگ پیانو مردند ، ولی او باید در دامن سکوت بدون
هیچگونه تشریفات بمیرد ..


دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ..با
دستمال سپیدم ، که تنها یادگار «او»ست ، آهسته پاکش می کنم ...آنوقت
...آنوقت هیچ ! جنون ! جنون مرگ ... مرگ عشق نا تمامی که همانطور نا تمام
ماند ... با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف می زنم : ببین ! ... تو خودت
دیدی که همه ی آن اشکها بدون کفن مردند ...ولی تو ...؟...!


کفن آخرین قطره اشکم ، دستمال سپیدم را ، که تنها یادگار « او» ست دیوانه
وار در پارچه ی سیاهی می پیچم ، و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد
بادها می سپارم ، ببرید بادها ! ببریر . این تابوت ، آرامگاه متحرک قلب
در هم شکسته ایست که آغشته به اشک و خون ، زیر پای ناکامی ، ناله کنان
جان داد ...


و بادها به خاطر من ! به خاطر قلب شکسته ی من ، ناله سر دادندو ناله ی
بادها همه آسمانها را که پناهگاه ناله های بی پناه من بودند به گریه
انداخت ..


من در تلاطم امواج آشفته ی سرشک طوفانی آسمانها ، زندگی خود را دیدم که
سر افکنده و پریشان حال ، دست وپا زد و مرد !.. من دلم برای زندگی
جوانمرده ام نسوخت ، دلم برای قلب تیره بخت بیچاره ام سوخت ، که در آخرین
لحظه ی زندگی اهمت زده و محنت باری که داشت ، نومیدانه فریاد کشید :


ایزابل!...


آخ ....


ایزا......


بل ........


بل ........



بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:06 pm



از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت الوده به خون هابیل

از همان روزی که فرزندان "ادم"

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

ادمیت مرد!!!

گرچه ادم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختن

ادمیت مرده بود...

بعد دنیا هی پر از ادم شد و این اسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ ادم هم گذشت.

ای دریغ

ادمیت بر نگشت!

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از ازادگی.. پاکی.. مروت..ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست!

روزگار مرگ انسانیت است:

من که از پژمردن یک شاخه گل

ز نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر-حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست..

وندرین ایام زهرم در پیاله..زهر مارم در سبوست

مرگ اورا از کجا باور کنم؟؟؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وااااای جنگل را بیابان میکنند.

دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

انچه این نامردمان با جان انسان میکنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت... مرگ عشق... گفتگو از مرگ انسانیت است!!!


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:09 pm



آهنگی در سکوت

بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شب فروز دیدگانم را
لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
در تیره چال مرگ دهشتزا
امید ناله سوز نغمه خوانم را
به تیر آشیاسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم
پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را
بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
به دریای فلاکت غرق کن ، آوازه کن ، دیوانه ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن
که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کاررا
سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسای
بر اوج قدرت انسان زحمتکش
به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را



بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:11 pm





مناجات

الا ! ای مهین مالک آسمانها

کجا گیرم آخر سراغت کجایی ؟

غلام وفای تو بودمنبودم ؟

چرا با من با وفا بی وفایی ؟

چه سازم من آخر بدین زندگانی

که ریبی است در بیکران بی ریایی

چسان خلقت مهمل است اینکه روزم

فنا کرد – کام قدر – بر قضایی !

بیا پس بگیر این حیاتی که دادی

که مردم از این سرنوشت کذایی !

خداوندگارا !

اگر زندگانیست این مرگ ناقص

بمرگ تو ، من مخلص خاک گورم !

دو صد بار میکشتم این زندگی را

اگر میرسیدی به زور تو ، زورم !

کما اینکه این زور را داشتم من

ولی تف بر این قلب صاف و صبورم !

همه ش خنده میزد بصد ناز و نخوت

که من جز حقیقت ز هر چیز دورم !

بپاس همین خصلت احمقانه

کنون اینچنین زارو محکوم و عورم ؟

چه سود از حقیقت که من در وجودش

اسیر خدایان فسق و فجورم ؟

از آن دم که شد آشنا با وجودم

سرشکی نهان در نگاه سرورم

چو روزم ، تبه کن تو ، روز « حقیقت »

که پامال شد زیر پایش غرورم

خداوندگارا!

تو فرسنگها دوری از خاک دوری

تو درد من خاک بر سر چه دانی ؟

جهانی هوس مرده خاموش و بیکس

در این بینفس ناله آسمانی ...

زروز تولد همه هر چه دیدم

همه هر که دیدم تبه بود و جانی

طفولیتم بر جوانی چه بودی

که تا بر کهولت چه باشد جوانی !

روا کن به من شر مرگ سیه را

که خیری ندیدم از این زندگانی!

مگر از پس مرگ – روز قیامت

خلاصم کن زین شب جاودانی!

بمن بد گمانی؟ دریغا ! ندانم

چسام بینمت تا چنانم ندانی؟

نه بالی که پر گیرم آیم به سویت

نه بهر پذیرایی ات آشیانی!

چه بهتر که محروم سازم تو را من

ز دیدار خویش و از این میهمانی

مبادا که حاشا نمائی بخجلت

که پروردگار لتی استخوانی !

خداوندگارا !

تو میدانی آخر ، چرا بی محابا

سیه پرده شم رو را ندیدم !

مرا ز آسمان تو باکی نباشد

که خون زمین می طپد در وریدم !

من آن مرغ ابر آشیانم که روزی

ببال شرف در هوا می پریدم !

حیات دو صد مرغ بی بال وپر را

برغم هوس – از هوی می خریدم

بهر جا که بیداد میکشت دادی :

بقصد کمک ، کوبه کو می خزیدم !

بهر جه که میمرد رنگی ز رنگی

بیکرنگی از جای خود میپریدم !

من آن شاعر سینه بدریده هستم

که عشق خود از مرگ می آفریدم !

چه سازم ! شرنگ فنا شد به کامم

ز شاخ حقیقت هر چه چیدم!

ولی ناخلف باشم از دیده باشی

که باری سر انگشت حسرت گزیدم !

ار آنرو که با علم بر سرنوشتم

ز روز ازل راه خود را گزیدم !

خداوندگارا !

ز تخت فلک پایه آسمانها

دمی سوی این بحر بی آب رو کن

زمین را از این سایه شیاطین

جنین در جنین کین به کین رفت و رو کن

سیاهی شکن چنگ فریادها را

به چشم سکوت سیاهی فرو کن !

همیشه جوانی تو ، پیر زمانه !

شبی هم " جوانی " بما آرزو کن !

که تا زیرورو نسازم آسمانت

زمین را بنفع زمان زیر رو رو کن
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:12 pm



هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا بینمت یکبار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرو یان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد ،در به در خاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر ! چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،فرزند خود را ، مادر من
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ،خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،باز کن در
باز کن، ازپا فتادستم ... آخ ... مادر
آخ.......م... ا...د...ر


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:14 pm


شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش ، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه ی پیشین
هر آنچیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هر دو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه ، بازی را رها کردم
نماز و روزه را تعطیل کردم ، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
بجای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت ، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
بجای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بینوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
بجای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غمدیده وا کردم
بجای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری بجا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هر چه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
ز من سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانستم چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دیگر یک بنده ی درگاه او گفتم :
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ...
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:15 pm




عفاف را
در پیکر عریان و تب گرفته ی
دختری

میتوان جست وجو کرد که
جسم خویش را
در نهانگاه کوچه
برای تکه نانی
به حراج میگذارد
و نان خویش را
با خواهران کوچک اش
تقسیم میکند.



بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:17 pm


معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی اخر کلاسی ها لواشک بین هم

تقسیم می کردند!!!

و ان یکی در گوشه دیگر"جوانان"را ورق می کرد و با ان شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

""یک با یک برابر هست""

از میان جمع شاگردان یکی بر خاست

همیشه یک نفر باید بپاخیزد

به آرامی سخن در داد:

تساوی اشتباهی فاحش محض است

معلم مات بر جا ماند واو پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز یک با یک برابربود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خمشگین فریاد زد:....................................آری برابر بود!!!

واو با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود...

انکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت..................... پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

انکه صورت نقره گون

چون قرص مه داشت بالا بود...

وان سیه چرده که می نالید پایین بود!!!

اگر یک فرد انسان واحد یک بود.....................این تساوی زیرو رو می شد!!

حال می پرسم یک اگر با یک برابربود

نان مال مفت خواران از کجا اماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیربارفقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود.........پس چه کس ازادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله اسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...کجایی...



معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی اخر کلاسی ها لواشک بین هم

تقسیم می کردند!!!

و ان یکی در گوشه دیگر"جوانان"را ورق می کرد و با ان شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

""یک با یک برابر هست""

از میان جمع شاگردان یکی بر خاست

همیشه یک نفر باید بپاخیزد

به آرامی سخن در داد:

تساوی اشتباهی فاحش محض است

معلم مات بر جا ماند واو پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز یک با یک برابربود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خمشگین فریاد زد:....................................آری برابر بود!!!

واو با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود...

انکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت..................... پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

انکه صورت نقره گون

چون قرص مه داشت بالا بود...

وان سیه چرده که می نالید پایین بود!!!

اگر یک فرد انسان واحد یک بود.....................این تساوی زیرو رو می شد!!

حال می پرسم یک اگر با یک برابربود

نان مال مفت خواران از کجا اماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیربارفقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود.........پس چه کس ازادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله اسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...کجایی...

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:18 pm



مرگ لیلا
دشت تنها بود ومن تنها
سرشک شور من تنها
و تنها دور از من ...دور.. خیلی
لیلا...عشق من تنها
باد می پیچید بر دامان صحرا
موج می زد...موج می زد
دامن صحرا هماره اشک می بارید بر قلبم
وقلبم زیر باران سرشکش چنگ می زد
...وز فضایی دور ناقوس کلیسا زنگ می زد
زنگ می زد نعره می زد
آخ لیلا ..آخ لیلا
در سکوت دشت ناگه
رفت از دامان عقلم مرغ هوشم
رفت...پر زد...رفت وانگه
ناله‌ی سرد شبانگاهی فروغلتید در گوشم
و قلبم ریخت... قلبم ریخت از فریاد آن ناله
شباهنگ سیه‌دل نعره می‌زد
رفت لیلا...رفت لیلا
مات و سرگردان قدم برداشتم
برداشتم...رفتم سراغش...
آه...کاش هرگز نمی‌دیدم...نمی‌دیدم
خرمن دوران هستی بی صدا برباد رفته
نغمه‌های عشق و مستی بی‌صدا از یاد رفته
کوچه ساکت خانه ساکت
بر در و دیوار خانه سایه‌ای از غم نشسته
نیست لیلا...رفت لیلا
ساز ناز نغمه‌پرداز تمنایش شکسته...
درب بسته...
گیج و سرگردان با تردید و خسته
در زدم... در باز شد
ای‌وای برموج سیاهی اشک دیدم...مرگ دیدم
اشک‌های مرگ و مرگِ اشکهای گرم دیدم
بر لب تابوت سردی مادر لیلا لمیده
پشت او خرد و خمیده
گونه‌هایش غرق دریایی از اشک رمیده
رنگ عشق و زندگی از روی زیبایش پریده
با نگاهی وحشت انگیز و سراپا حسرت و مات و دریده
گفت: «کارو...آخ کارو...
مُرد لیلا
مُرد لیلا...»




بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:20 pm



خاطرات گذشته ...
تا بدانند سرنوشتش را


درچه مایه

بر چه پایه باید نهاد

تصمیم گرفت خاطرات گذشته اش را بنگارد

و به خدمت سرنوشت سازانش بگمارد ...

عجبا ! دید که در کلبه نگون بختش

- حتی برای نمونه –

یک مداد هم ندارد !

از انبار یک تاجر لوازم التحریر

شبانه ، یک میلیون مداد به سرقت برد !

وتمامی یک میلیون مداد را تراشید ،

چرا که می خواست خاطرات گذشته را

بلاوقفه ، بنگارد...

چرا که نمیخواست خاطرات گذشته را

ناتمام ، بگذارد ...

غرق در دریای پرواز تفکراتی فاقد فرودگاه

با سرکشیدن جرعه شرابی از آه

آغاز بنوشتن کرد...

« خاطرات گذشته » اش در یک جمله پایان یافت :

وآن جمله این بود :

تمامی عمرم را ، تراشیدن مدادها به هدر دادند...

....وسرنوشت سازان

سرنوشت او را
با مایه گرفتن از سرگذشت او-

بر پایه ( هــــدر) نهادند ...



بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:21 pm



اشک عجز : قاتل عشق

آمد ، به طعنه کرد سلامی و گفت : مرد
گفتم : که ؟ گفت : آنکه دلت را به من سپرد
وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
تابوت عشق من ، به کف نور ، می سپرد



بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:22 pm



فریاد فریاد

فریاد از این دوران تار تیره فرجام.
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر :
خون میفشاند – جای می – بر جام ایام !
فریاد ! فریاد !
از دامن یخ بسته ومتروک الوند
تا بیکران ساحل مفلوک کارون
هر جا که اشکی مرده بر تابوت یک عشق.
هر جا که قلبی زنده مدفون گشته در خون....
هر جا که اه بیکس اوارگیها ....
دل میشکافد در خم پس کوچه ی مرگ :
در سینه بی صاحب یک طفل محزون...
هر جا که دیروزش ، غم افزا حسرتی تلخ:
بر دیده بد بخت فرداست ...
هر جا که روزش ، انعکاسی وحشت انگیز :
از سیون تک سرفه ی خونین شبهاست .
یا جان انسانی به ساز مطرب پول :
بازیچه ای بر سردی لب دوز لبهاست .
هر جا که رنگ زندگی ، از چهره ی عشق :
از ترس فرداهای ناکامی ، پریده است .
یا هستی وناموس فرزندان زحمت :
یا مال مشتی رهزن دامن دریده ست
یا آتش عصیان صدها کینه گیج :
در تنگ شب – در خون خاموشی طپیده ست ...
در یا به دریا .....
صحرا به صحرا – سر به سر – تا اوج افلاک :
آنسان که من کو بیده ام بر فرق اوراق .
فریاد عصیان ، از تک دلها رمیده ست
فریاد! .... فریاد !...
شامم سیه – بامم سیه – دل رفته بر باد ...
سرگشته ام در عالمی سر گشته بنیاد.
کاشانه ام : سر پوش عریان سفره ی فقر
گمنامی ام : تابوت یادی رفته از یاد .
در خانه ام جز سایه بیگانه ؛ کس نیست ....
دیوانه شد ، زبس بیگانه دیدم !
بیگانه با خود ! بسکه خود " دیوانه " دیدم !
پروردگارا !
پس مشعل عصیان دهر افروز من کو ؟
فردای ظلمت سوز من کو؟ روز من کو ؟
فریاد افلاک افکن دیروز من کو ؟
رفتند !....مردند؟!
فریاد !....فریاد!....
ای زندگیها ...! ای آرزوها ...!
ای آرزو گم کرده خیل بینوایان !
ای آشنایان !
ای آسمانها ! ابرها ! دنیا ! خدایان !
عمرم تبه شد ،هیچ شد ، افسانه شد ، وای !
آخر بگویید !
بر هم درید این پرده ی تاریک ابهام !
کشکول نا چاری به دست و واژگون پشت :

تا کی پی تک دانه ای : پا بند صد دام !؟
تا ستک پی سایه بیگانه برسر :
لب بسته – سرگردان ، ز سر سامی بسر سام؟!
فریاد...! فریاد.....!
فریاد از این شام سیه کام سیه فام !
فریاد از این شهر!....فریاد از این دهر!
فریاد از این دوران تار تیره فرجام ؟
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر
خون میفشاند – جای می – بر جام ایام !
فریاد ...! فریاد ...!
آری ! بدینسان تلخ وطوفانزا و مرموز...
هر جا و هر روز...
پیچیده وحشت گستر این فریاد جانسوز !
لیکن شما ، تک شاعران پنبه در گوش
بازیگران نیمه شبهای گنه پوش ...
محبوب افیون آفریده ، تنگ آغوش ...
در انعکاس شکوه ها ، خاموش ، مردید ؟!
آخر... خداوندان افسونهای مطرود !
سرگشتگان وادی دلهای مفقود...!
تا کی اسیر « خاطرات عشق دیرین » !؟
مجنون صدها لیلی وهم آفریده ....
فرهاد افسون تیشه ی افیون لیلی ؟!
تا کی چنین کوبیده روح و منگ و مفقود،
بیقد و بیعار .
در خلوت تار خرابات تبهکار.
اعصابتان محکوم تخدیر موقت.
احساس صاحب مرده تان بازیچه ی یاد ...
افکارتان سر گشته در تاریکی محض :
در حسرت آلوده پستانی هوس باز ؟!
زیباست گر پستان دلداری که دارید ...
دلدار از دلداده بیزاری که دارید...
آخر ، چه ربطی با هزاران طفل بی شیر
یا صد هزاران عصمت آواره دارد ؟!
ای خاک عالم بر سر آن قلب شاعر...
آن شاعر قلب...
کاندر بسیط این جهان بیکرانه ....
دل بر خم ابروی دلداری سپارد!
شاعر؟! چرا شاعر! چه شاعر! هرزه گویان !
کور است و بیگانه ست با این ملک و ملت ،
جانی ست هر کس کاندر این شام تبهکار!
این تیره قبرستان انسانهای محروم ...
با علم بر بدبختی این ملک بدبخت ...
بر پیکر نا کامی این قوم ناکام :
رقصان به افسون می و مسحور افیون:
گیرد زیاری کام وبر یاری دهد کام !
من شاعر عصیان انسانهای عاصی .
افسون شکن ناقوس دنیای فسانه .
دردی کش می خانه آزرده بختان.
مطرود درگاه خدایان زمانه ...
تا ظلمت افکن صبح فردا زای فردا :
در خدمت این شکوه های بیکرانه...
چون آسمانی ، طایری ، ابر آشیانه ...
با هر کلام و هر طنین و هر ترانه .
دل میزنم – در تنگ شب – صحرا به صحرا ....
تا جویم از فردای انسانی نشانه ....



بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
Admin
Admin


Posts : 273
Join date : 2011-10-19
Age : 28
Location : keleis

کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Empty
پستعنوان: رد: کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو   کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو Icon_minitimeالأربعاء فبراير 22, 2012 12:24 pm





گفتگو

گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت /
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ،‌که چه سان
کمرم تا شد و تا خورده شکست
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات ، به من لج کردند
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند



بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://kbirb.yours.tv
 
کاروزندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو
بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
انجمن فرزندان ایران بزرگ  :: بخش: کتاب-
پرش به: